خرید بک لینک


حتما بارها و بارها این جمله رو شنیدین. حالا یا به خودتون گفتن که شما چقدر تعارفی هستین و یا شما به طرف مقابلتون این جمله رو گفتین.

حالا این رفتار خوبه یا بد؟


بعدا نوشت: دقت داشته باشین منظور من تنها تعارفاتی که تو احوالپرسی داریم نیست کلا همه جوانب تعارفات رو در نظر بگیرید.

ممنونم : )


برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: سه شنبه 10 بهمن 1396 ساعت: 9:45


مدارس تهران و شهرای اطرافش به دلیل بارش برف و برودت هوا تعطیله.

مدارس مشهد رو نمیدونم چرا تعطیل کردن! یعنی فقط بخاطر سرما؟



+ انگاری دیگه اینجا نمیشه یه حرفایی رو زد.

همون گوشه ی تنهایی م بهترین گزینه برای گفتن یه سری از حرفاست حتی اگه خواننده ای نداشته باشه.

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 0:38


هورااااااا ب❄ر❄ر❄ر❄ر❄ر❄ر❄ر❄ر❄ف

نیم ساعت پیش تو پست ستاره گفتم دلم برف می خواد و خوش بحالتون.

باورم نمیشد وقتی از خونه خواهرم می اومدم بیرون یسنا گفت وای مامان برف میاد ^_^

خدایا شکرت

بلاخره اومد ^_^

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 0:38


پیام دادم که "بوی برف بازی میاد ^_^"

+ البته اینجا یک سوالی پیش میاد که :مگه برف بازی هم بو داره؟"

عارضم خدمتتون که نع بو نداره و این یه اصطلاح خود ساخته است و باز هم تاکید می کنم که من سازندش نبوده و نیستم (هشتگ تکذیب می کنم و اینا :دی)


جوابیه ارسالی به این شرح می باشد ← فردا تعطیلی بیا گمرو بریم سالن. (-_-)


++ و خب از اونجایی که فردا هم تعطیل شدیم میریم گمریم سالن :/ به همین غلیظی -_-

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 0:38


برای نوزاد خانواده این بزرگوار.

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 0:38


گاهی وقتا همین بازی موجب میشه برای ساعتها تو رو بخندونه و با یادآوری شیطنتای خان داداش، هر بار بهش نگاه می کنی چشمک بزنی و بگی "نمی تونی از من ببری".


+ گاهی وقتام انقدر بد میارم که این قضیه بر عکسش اتفاق می افته و دیگه داداش چشمک نمیزنه، چون میگه" همیشه می بازی"!! -_-

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1396 ساعت: 9:39

خیلی شلوغ کاری می کنه. شیطنت داره در حد تیم ملی ولی با این حال خیلی زرنگ و با اعتماد به نفسه. بطوری که وقتی شعر و سرود ها رو سر صف می خونیم، قشنگ لب میزنه و افعال پایانی اشعار رو درست میگه. من مربیش نیستم ولی روز چهار شنبه چون تعداد بچه های کلاسمون کم بود دو کلاس یکی کردیم تا آموزششون راحت تر باشه و دوباره کاری نشه. مساحت کلاس ما به نسبت کلاس پیش 2 دیگه مون کوچکتره و فضای خالی بین دو نیمکت کمتر. بهمون گفتن اجازه ندیم بچه ها روی نیمکتا راه برن و بدو بدو بکنن. مواظب باشیم تو سر و کله هم نزنن و این وسط دعوا نکن. حال فکر کن این شازده پسر دقیقا همین کارا رو در آن واحد انجام بده و به حرفت گوش نکنه اینجاست که دیگه کلام محبت آمیز و قربونت برم می افتیا بیا پایین، خاله ندو و اینا جواب نمی ده و با دفترچه ای که دستم بود می کوبم تو سرش. (میدونم کارم اشتباه بود پس سرزنشم نکنید. بجاش دو سه تا بازی کلاسی بدون خطر پیشنهاد بدین ^_^) نزدیکای ظهر بود که والدین بچه ها یکی یکی اومدن دنبالشون. تو کلاس بودم که خانم ر اومد داخل و گفت: محبوبه تو ح ل رو زدی؟ من: نه چطور مگه؟ باباش اومده دنبالش بهش گفته محبوبه جون منو زده! (بابای کوچولومون فکر می کنه محبوبه جون یه دختری هم سن و سال پسرشه و با لبخند رو به خانم ر میگه خودم حسابشو میرسم) / -_- / دیگه ادامه ش نمیدیم و تا اینکه وسایلمو بر می دارم و میرم تو د

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1396 ساعت: 9:39


فکر می کنم انسانها از زمان حضرت آدم و حوا تا قیام قیامت چوب یه عده متوقع بیجایی رو می خورن که به جای حرف زدن، از توی نوعی انتظار درک حال روز شونو دارن در صورتی که حتی دریغ از یه بِ ی بسم الله ی حرف زدن.


+پست بدون ویرایش منتشر شده. حال و روز معده م خوب نیست. فقط این حرف تو گلوم گیر کرده بود. همین.

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 3:16


به مدت ۱۴ ساعت گاز نداریم :|


+ به منظور تعمیرات ضروری شبکه (-_-)

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: چهارشنبه 4 بهمن 1396 ساعت: 18:11


صحنه ای که برای نیم ساعت زمانمونو به خودش اختصاص داد و بچه ها رو میخ کوب پنجره کرده بود -_- ^_^


+ شما برای این تصویر یک خط طنازی کنید : )

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 21:13

+یکی از دخترا یه اخلاقی که داره اینه که توی خیابون هر چند قدمی که از تو فاصله داشته باشه (چه جلوتر باشی و چه عقب تر) از هر کجا تو رو ببینه، به سمتت پرواز کنه و محکم تو رو در آغوش می گیره. اینکه میگم به سمتت پرواز می کنه نه اینکه بال و پر داشته باشه و اینا :دی منظورم اینه که اصلا جلوشو نگاه نمی کنه و بی محابا به سمتت میدوه حتی دیده شده که به سان حضرت یعقوب برای دیدار یوسف چند باری زمین می خوره و بلند میشه. نقاشیا و اون ماهی کوچولویی که با گِل درست شده هم هنر همین خانم کوچولوییه که امروز به اسم "جایزه" اما نمیدونم برای چه کاری برام آورده بود ^_^ ++ منو و معاون و بچه ها ساعت دوازده، یهویی! +++ اومده بودم غر بزنم ولی بعد پشیمون شدم. :|

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 21:13

بازوی دست چپم به خاطر واکسنی که دیروز زدم به شدت درد می کنه و به طوری که حتی نمی تونم یه قندونو اینور و اونور کنم. این درد از وقتی بیشتر شد که به خیال خام فکر می کردم دستم خوب شده و از صبح شروع کردم به تمیزکاری آشپزخونه و اتاقم. عملا شده بودم یه دختر حرف گوش کن برای مامانم که اینورو میسابیدم، اونورو می سابیدم غافل از اینکه دردش بعدا پدرمو در میاره. حتی نمی تونم موهامو ببندم همین که دستمو میارم بالا دردش بیشتر میشه. /اصن یه وضی.../ تقریبا یه ماه پیش با خاله کوچیکه بحثم شده بود و یه دلخوری پیش اومد. تو این یه ماه نه زنگی نه پیامی از هیچ کدوممون برای اون یکی ارسال نشده بود.. اول بهمن تولدشه ولی از اونجایی که وقتی از مهد میرسم خونه مثل جنازه می افتم، دیشب با مادرم تصمیم گرفتیم که عصر روز جمعه خونه ی مامان بزرگ باشیم که هم مشکل ما دو تا حل بشه و رفع کدورت بشه و هم من تولد خاله رو تبریک بگم. براشون یه اسپری AKAT گرفتم با یه روسری قواره بزرگ نخی. اولش با ترس و لرز پا گذاشتم تو حیاط خونه مامان بزرگ و با خاله یه روبوسی گرم کردم. ولی ایشون خیلی سرد رفتار کردن و دونستم کارم خیلی سخت شده و اول باید از دلشون در بیارم (در صورتی که من مقصر نبودم ولی باعث شدم بحثمون بالا بگیره) خلاصه که اول کادوها رو دادم و بعد بوسش کردم و عذر خواهی و تبریک تولد و بعد نشستیم به تجزیه و تحلیل بحثمون. (انقدر درکش

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 7:50

امروز یکی از بچه ها به همراه مادرش با چشم ورم کرده اومده بود مهد. مدیرمون از علتش می پرسه که مامانش میگه حساسیت گرفته و دونه روی چشمشو دستکاری کرده و ترکیده. دستشو گرفتم و بردمش تو کلاس که خانم ه (مدیر) دستور داد برش گردونم! o_0 اومد جلوش ایستاد و بلیزشو داد بالا و واویلا -_- روی شکمش دونه های قرمز زده بود و معاون جانمون از همون اول می گفت این بچه به ویروس آبله مرغون مبتلا شده و باید برگرده خونه تا بقیه رو مریض نکنه این درحالی بود که امروز زنگ پشت زنگ که بچه مون آبله مرغون گرفته و یکی دو هفته خونه نشینه و مهد نمیاد. آقو منو میگی یهو ترسیدم و همونجا ایستاده خاطرات طفولیت، ابتدایی، راهنمایی و... رو زیر و رو کردم که ببینم آبله مرغون گرفتم یا سرخک و سرخچه! خلاصه که از صبح تو این فکرم که من گرفتم یا نه. مدیر و معاون می گفتن محبوبه اگه نگرفتی که بیا بغلش کن و دست و صورتشو لمس کن که بگیری وگرنه اگه ازدواج کنی و خدای نکرده تو حاملگی ت بگیری خیلی خطر داره! (چهره ی اون لحظه من ← و بعد از تجزیه و تحلیل ← ) به واقع یخ زدم. اگه... اگه... اگه... اگه خدای نکرده نگرفته باشم چی؟ مامانم میگه تو بچگیت خیلی مریض شدی و نمیدونم کدومو گرفتی کدومو نگرفتی -_- از کلاس ۲۶ نفره فقط ده نفرشون اومده بودن و تا اونجایی که اطلاع دارم به تعداد انگشتای یک دست به دلیل آبله نیومدن. + امروز آموزش نماز داشتیم. کلی

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 7:50

صفحه بندی